محمد الريشهري

233

دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى )

من و نرجس را ضعفى فرا گرفت . به آواز سَرورم به خود آمدم و جامه را از روى او برداشتم و ناگهان سَرور خود را ديدم كه در حال سجده است و مواضع سجودش بر زمين است . او را در آغوش گرفتم ، كه ديدم پاك و نظيف است . آن گاه ابو محمّد ( امام عسكرى عليه السلام ) فرياد برآورد كه : « اى عمّه ! فرزندم را نزد من بياور » . او را نزد ايشان بردم و ايشان دو كف دست او را گشود و فرزند مرا در ميان آن قرار داد و دو پاى او را بر سينهء خود نهاد و سپس زبانش را در دهان او گذاشت و دستش را بر چشمان و گوش و مفاصل وى كشيد و سپس فرمود : « اى فرزندم ! سخن بگو » . گفت : « أشهد أن لا إله إلّااللَّه وحده لا شريك له و أشهد أنّ محمّداً رسول اللَّه » و سپس بر امير مؤمنان و امامان درود فرستاد تا آن كه به پدرش رسيد و زبان در كشيد . سپس ابو محمّد ( امام عسكرى عليه السلام ) فرمود : « اى عمّه ! او را نزد مادرش ببر تا بر او سلام كند . آن گاه به نزد من برگردان » . او را بردم و بر مادرش سلام كرد و باز گردانيدمش و در مجلس نهادمش . سپس فرمود : « اى عمّه ! چون روز هفتم فرا رسيد ، نزد ما بيا » . چون صبح شد ، آمدم تا بر ابو محمّد عليه السلام سلام كنم . پرده را كنار زدم تا از سَرورم تفقّدى كنم ؛ ولى او را نديدم . گفتم : فداى شما شوم ! سَرورم چه مىكند ؟ فرمود : « اى عمّه ! او را به آن كسى سپردم كه مادر موسى ، موسى را به وى سپرد » . چون روز هفتم فرا رسيد ، آمدم و سلام كردم و نشستم . فرمود : « فرزندم را به نزد من بياور » . و من سَرورم را - كه در خرقه‌اى بود - آوردم و با او همان كرد كه اوّل بار كرده بود . سپس زبانش را در دهان او گذاشت و گويا شير و عسل به وى مىدهد . سپس فرمود : « اى فرزند ! سخن بگو » . او گفت : « أشهَدُ أن لا إلهَ إلّااللَّهُ » و بر محمّد و امير مؤمنان و امامان طاهر درود فرستاد تا آن كه به پدرش رسيد . سپس اين آيه را